تبليغاتX
دنيا همين يك ذره جا نيست


دنيا همين يك ذره جا نيست

دوست دارم بنویسم با لغاتی که به دلهای شما بنشیند

ماهی قرمز

 

وقتی مرغ ماهیخوار

لب رودخونه واسه ماهی قرمز

قصه از عشق می گه  «عشق!هه!»

 

وقتی گرگ،واسه بلعیدن میش

بهش می گه دوستت دارم

وقتی هر ناکس پستی

برای تصاحب هر کی که  خواست

می تونه با کلاشی،بهش بگه عاشقتم

وقتی که پیر سگ لنگ

واسه دندون زدن گوشت تن یه دختر چادرزری

ملک مهرش می کنه

با یه کوه پول،سحرش می کنه

وقتی که بهش می گه دوستت دارم

وقتی مثل سنت صد سال پیش

هنوزم مرد و زنی،

واسه اولین دفعه

تو حجله می بینن همو

وقتی که خان باجی ها

واسه کاکل سری شون توی فرنگ

عروسو،پست پیشتاز می کنن

دیگه از عاشقی بدم می یاد

دیگه از شنیدن و گفتن این جمله ها چندشم می شه

 

دکتر شاهکار بینش پژوه

نوشته شده در دوشنبه دوم اسفند 1389ساعت 6:50 بعد از ظهر توسط مژگان| |


مردی در نمایشگاهی گلدان می فروخت . زنی نزدیک شد و اجناس او را بررسی کرد . بعضی ها بدون تزیین بودند، اما بعضی ها هم طرحهای ظریفی داشتند
زن قیمت گلدانها را پرسید و شگفت زده دریافت که قیمت همه آنها یکی است
او پرسید:چرا گلدانهای نقش دار و گلدانهای ساده یک قیمت هستند ؟چرا برای گلدانی که وقت و زحمت بیشتری برده است ، همان پول گلدان ساده را می گیری؟
فروشنده گفت: من هنرمندم .
ق
یمت گلدانی را که ساخته ام می گیرم. زیبایی رایگان است.


نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم بهمن 1389ساعت 11:4 قبل از ظهر توسط مژگان| |

اگر من جای او بودم
همان یک لحظه اول که ظلم میدیدم از این مخلوق بی وجدان
جهانرا با همه زیبایی و زشتی بروی یکدگر ویرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که در همسایه صدها گرسنه چند بزمی گرم عیش و نوش میدیدم
نخستین نعره مستانه را خاموش آندم بر لب پیمانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم یکی عریان و لرزان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین
زمین وآسمانرا واژگون بیصبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
برای خاطر تنها یکی مجنون صحرا گرد بی سامان
هزاران لیلی نازآفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به گرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان
سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
به عرش کبریائی باهمه صبر خدایی
تاکه میدیدم عزیز نابجایی ناز بر یک ناروا گردیده خواری میفروشد
گردش این چرخ را وارونه بیصبرانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
اگر من جای او بودم
که میدیدم این علم عالم سوز مردم کش
بجز اندیشه عشق و وفا معدوم هر فکری در این دنیای پر افسانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
چرا من جای او باشم
همان بهتر که او خود جای خود بنشسته و
تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد
وگرنه من بجای او چو بودم
یک نفس کی عادلانه سازشی با جاهل و فرزانه میکردم
عجب صبری خدا دارد
عجب صبری خدا دارد

 
نوشته شده در پنجشنبه ششم آبان 1389ساعت 11:49 قبل از ظهر توسط مژگان| |

عشق زندگی است

عشق هرگز خطا نمی کند،

وزندگی،تا زمانی که هست عشق هست به خطا نمی رود.

در بیان تمام مخلوقات،عشق همچون عطیه ی برترحاظر است.

زیرا هنگامی که هر چیزی به پایان می رسد،عشق می ماند

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مهر 1389ساعت 10:14 بعد از ظهر توسط مژگان| |

 

وقتی بودی همه ی وجودت برای من عدم بود

حالا که رفتی تمام عدمت تمامه وجودمه

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت 10:2 بعد از ظهر توسط مژگان| |

گفت و گوي من و خدا

خدايا يه همراه خوب تو زندگي براي من قراره بده، يكي كه ....

خدا:بنده ي عزيزم صبر كن

سال اول

خدايا پس چي شده هنوز پيداش نكردي

خدا:نه عزيزم صبر كن

سال دوم

خدايا من هنوز بهش احتياج دارم نكنه يادت رفته باشه

خدا:بنده ام نااميد نباش

سال سوم

خدايا ديگه از اين وضعيت خسته شدم

خدا:اگه ميگم صبر كن چون بهترين ها رو برات ميخوام

سالها بعد

خدا سالها صبر كردم و هنوز منتظرم

خدا:عزيزم گشتم نبود،نگرد نيست.راستي يادم رفت بپرسم از يه مرد خوب چه انتظاري داري؟واسه چي يه همراه تو زندگي ميخواي؟

دلم ميخواد وقتي ميرم خريد يكي باشه خريدامو بار كنه

خدا:عزيزم يه بار بر بگير

دلم ميخواد يكي باشه وقتي حوصله ندارم ظرفا رو بشوره

خدا:يه كلفت بگير

دلم ميخواد يكي باشه وقتي خسته از سر كار برميگردم يه چاي داغ بده دستم

خدا:عزيزم يه چاي ساز بگير

خددايا تو خيلي خوبي كه نذاشتي من بد بخت بشم

خدا:اگه همون سال اول اين چيزارو گفته بودي انقدر منو خودتو تو زحمت نمينداختي تو اين سالها حسرت چيزي رو خوردي كه ميتونستي داشته باشي

نتيجه ي اخلاقي:اصولا مردا موجودات بي خاصيتي هستند و به جاي آنها ميشه يه باركش(حمال قديم)يه كلفت(زينت خانوم يا مش غلام)رو جايگزين آنها كرد(حالا همه ي دخترا هيپ هيپ هورا)

 

نوشته شده در جمعه شانزدهم مهر 1389ساعت 7:31 بعد از ظهر توسط مژگان| |

آدمی زاد هرچه انسان تر می شود،

چشم به راه تر می شود.

این حقیقت زیبایی است که همواره می درخشد

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در سه شنبه سیزدهم مهر 1389ساعت 10:33 قبل از ظهر توسط مژگان| |

 

در رویاهایم دیدم که با خدا گفت و گو می کنم

خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفت و گو کنی؟

من در پاسخش گفتم: اگر وقت دارید

خدا خندید: وقت من بی نهایت است...

در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم چه چیز بشر شما را سخت متعجب می سازد؟

خدا پاسخ داد کودکی شان.

اینکه آنها از کودکی شان خسته می شوند

عجله دارند که بزرگ شوند

و بعد دوباره پس از مدت ها ارزو می کنند که کودک باشند

... اینکه آنها سلامتی خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند

و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامتی خود را به دست آورند

اینکه با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند

و بنابراین نه در حال زندگی می کنند و نه در آینده

اینکه آنها به گونه ای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند

و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند.

دست های خدا دستانم را گرفت

برای مدتی سکوت کردیم

و من دوباره پرسیدم:

به عنوان یک پدر

می خواهی کدام درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

او گفت: بیاموزند که آنها نمی توانند کسی را وادار کنند که عاشقشان باشد

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند که خودشان دوست داشته باشند

بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند

بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمهای عمیقی در قلب آنان که دوستشان دارند ایجاد کنند

اما سالها طول می کشد تا آن زخم ها التیام بخشند

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را دارد

کسی است که به کمترین ها نیاز دارد

بیاموزند که ادمهایی هستند که آنها را دوست دارند

فقط نمی دانند چگونه احساساتشان را نشان دهند

بیاموزند که دونفر می توانند با هم به یک نقظه نگاه کنند و ان را متفاوت ببینند

بیاموزند که کافی نیست فقط آنها دیگران را ببخشند

بلکه آنها باید خود را نیز ببخشند

من با خضوض گفتم:

از شما به خاطر این گفت وگو متشکرم

ایا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند؟

خداوند لبخند زد و گفت:

فقط اینکه بدانند من اینجا هستم!

همیشه
نوشته شده در یکشنبه هفتم شهریور 1389ساعت 9:51 بعد از ظهر توسط مژگان| |

خدا،انسان و عشق؛

این است "امانتی"که بر دوش آدم،سنگینی می کند

واین است آن"پیمانی"

که در نخستین بامداد خلقت با خدا بستیم،

و"خلافت"او را در کویر زمین تعهد کردیم.

ما برای همین"هبوط"کردیم،
واین چنین است که به سوی او باز می گردیم.

دکتر علی شریعتی

نوشته شده در چهارشنبه سوم شهریور 1389ساعت 12:17 بعد از ظهر توسط مژگان| |

هر روز که از خواب بیدار می شویم آیات او در سرار دنیای مادی خود می نگریم

غافل از اینکه لحظه ی تعوق کنیم بنگریم،نه آنگونه که هر روز نگریستیم

آنگونه که لایق نگریستن باشد

هر روز از ترس گناه کرده ونکرده به درگاهش پناه میبریم

اورامیخوانیم،دعا میکنیم،گریه میکنیم،طلب مغفرت میکنیم

در حقیقت برای چیست؟؟

برای آمرزش

به ظاهر بله

ولی دراصل از برملا شدن گناهانمان نزد مخلوق میترسیم

اما افسوس

در سکوتی سهمگین به آرامش دعوتام میکند

وآنگاه فرصتی جدید پیش رویمان

چند نفر از مااز این فرصت استفاده میکنیم؟
فقط عده ی اندکی

اما باز گناهی دیگر ودرخواست آمرزش

قصه تکرار میشود ولی نه پایانی مانند قصه ی پریان دارد نه افسانه های جاوید

ای صد افسوس از گناه کرده

 

نوشته شده در دوشنبه یکم شهریور 1389ساعت 1:58 بعد از ظهر توسط مژگان| |

 

مادر حسنک به او قول داده بود که اگر در درس ریاضی نمره ۲۰ بگیرد ۲۰۰ تومان به او می دهد تا برای خودش بستنی بخرد. حسنک تمام تلاش خود را کرد و در درس ریاضی نمره ۲۰ گرفت. مادرش همبه قولش عمل کرد و به او ۲۰۰ تومان داد. حسنک خیلی خوشحال شد و چند ساعت بعد برای خوردن بستنی از خانه بیرون رفت. نزدیک بستنی فروشی که رسید دستش را در جیبش کرد تا پولش را آماده کند. اما دید ته جیبش سوراخ است و از ۲۰۰ تومانی خبری نیست! با خودش گفت:«اگر به مامان بگویم که پولم را گم کرده ام آن وقت فکر می کند من بچه بی عرضه ای هستم و دیگر به من پول نمی دهد تا تنهایی به خرید بروم. بنابراین بهتر است ماجرا را به او نگویم

وقتی وارد خانه شد مادرش گفت:«پسرم بستنی خوردی؟» حسنک گفت:«بله مامان اتفاقا خیلی هم خوشمزه بود.» مادر گفت:«نوش جان! آخه فکر می کردم این ۲۰۰ تومانی که روی میز ناهارخوری جا مانده مال توست. حالا فهمیدم که مال خودمه
نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد 1389ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط مژگان| |

به منظور آشنایی دوستان پشت كنكور گواهینامه با آیین نامه راهنمایی و رانندگی یه چند تا از سوالات رو كش رفتیم كه در اینجا برای شما می زاریم تا حالشو ببرید.فقط سر امتحان ضایع بازی در نیارید ....ها...من رو لو ندید ها.... دیگه سفارش نمی كنم.(الیاس همیشه در كنار شماست و به كمك شما می آید)

1.در پشت سر یه دوچرخه سوار در حال رانندگی هستید،قصد گردش به راست دارید،چه می كنید؟

الف:سرمون رو از شیشه میاریم بیرون میگیم هوووووووووووووووووووو یارو  مگه كوری برو اون

ور دیگه.

ب:به موازات دوچرخه سوار حركت میكنم ویه هو می پیچم جلوش تا حالش گرفته شه.

ج:پشت سرش یه بوق خفن می زنیم تا هل شه،و بخوره زمین و بعد از روش رد می شید طوری كه مخش بپاشه بیرون.

د:با ما شین می كوبیم بهش تا بیفته زمین و بعد از رو مخش رد می شیم.

 

2.از یه خیابان فرعی می خواید وارد خیابان اصلی شوید،چرا باید بیش از همه مواظب موتور سیكلت سوار ها بود؟

الف:چون همین جوری مثله چیز سرشونو می ندازن پایین میان تو تقاطع.

ب:چون سهمیه بنزینشون كمتره و گناه دارن

ج:چون خیلی كو چیك هستند و ما ریز می بینیمشون.

د:ممكنه موتور پلیس باشه،بعد آب بیارو حوض خالی كن.

 

3.در كدام محل است كه نباید پارك كرد؟

الف:پاركینگ طبقاطی رایگان الماس شهر

ب:پاركینگ عمومی پارك ملت.

ج:دم در خونه ی مادر زن.

د: دم در خونه ی مادر شوهر.

 

4.خط ممتد دوگانه به چه معناست؟
الف:برای تاكید اینكه دو خطی موازی هیچوقت به هم نمی رسن.

ب:به معنی اینكه باید این دو خط موازی رو بگیری همینجوری بری.

ج:یعنی دور زدن ممنوع ولی....یه دفعه میتونید دور بزنید كه حاله همه گرفته بشه.

د:یعنی موش تو سوراخ نمیرفت وقتی میرفت جمعه ها می رفت

 

5.وقتی چراغ زردو دیدید باید جه كار كنید؟

الف:اگر 1ثانیه هم مونده تا چراغ قرمز بشه گازشو بگیرید برید.

ب:اول یواش برید بعد دیدید كسی نیست گازشو بگیرید برید.

ج:یعنی خاك بر سرت گازشو بگیر برو الیاس پشتته

د:یعنی ازت خواسته شده به تنظیم جمعیت كمك كنی و گازشو بگیری و بری

 

6.به هنگام تركیدن لاستیك كدام مورد را باید انجام  بدید؟

الف:مثل زنها جیغ بزنید و از پنجره بپرید بیرون

ب:خونسردیتون رو حفظ كنید و به وسیله ی یه ستون خودتون رو نجات بدید(یعنی خودتون رو بكوبید به ستون)

ج:فرمون رو بچسبید تا ماشین خودش مثله بچه ی آدم واسته(كه به احتماله زیاد اقوام سیاه پوش می شن)

د:چشماتون رو ببندید و به خدا توكل كنید تا خدا فرستادهی خودشو(الیاس)رو بفرسته.

 

7.در حال نزدیك شدن به خط كشی عابر پیلده هستید.عابرین منتظرند تا عبور كنند چه مواردی را باید انجام داد؟

الف:بیخیال عابر بابا......عابر كیلو چند.بزن برو(فقط قبلش موجودی حسابتون رو چك كنید منبابه اطلاع گفتم)
ب:با همون سرعت از بغلشون رد میشید بترسند و حالشون گرفته بشه.

ج:اگه دیدید خیلی پروی می كنن ،میاد پایین و بعد یه چند تا(خر الاغ،چلمن،غاز چرون،شاسگول،لره،نفهم، الاغ از نوع میمون «اینو امروز از یكی یاد گرفتم»و...یه چند تا هم خودت بگو تا همه بفهمن چقدر مبتكری...وبعد تا می خورن میزنیشون.

د:از كنارشون با سرعت رد میشید و بهشون می گید.....(می تونی از قسمت «ج»كمك بگیری)

خدا یار و یاور همه ی شما عزیزان باشه كه تابع مقررات هستید!!

نوشته شده در یکشنبه هجدهم بهمن 1388ساعت 10:6 بعد از ظهر توسط مژگان| |

پیش از اینت بیش از این غمخواری عشاق بود

مهر ورزی تو با ما شهره آفاق بود

پیش از این کین سقف سبز و طاق مینا بر کشند

منظر چشم مرا ابروی جانان طاق بود

رشته تسبیح اگر بگسست معذورم بدار

دستم اندر دامن ساقی سیمین ساق بود

در بر شاهم گدایی نکته ای در کار کرد

گفت بر هر خوان که بنشستم خدا رزاق بود

شعر حافظ در زمان آدم اندر باغ خلد

دفتر نسرین و گل را زینت اوراق بود

 

آوا شکیبا

موفق باشید

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 1:14 بعد از ظهر توسط مژگان| |

گاهی باید در مشکلات سکوت کرد ، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد .

 

آوا شکیبا

موفق باشید

 

نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط مژگان| |

زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست...

 

نوشته شده در پنجشنبه سی ام مهر 1388ساعت 1:30 بعد از ظهر توسط مژگان| |

خدايش بيامرزد

انگار همين ديروز بود كه داشتيم باهم دعوا ميكرديم

يادم نيست سر چي دو دو تا چهار تا كرده بود كه حسابش درست از آب در نيومده بود ميخواست عقدي دلشو سر بي صاحب من خالي كند

چه روزاي بود يادش بخير

كسي نپرسيد كي رفت همه پرسيدن چرا رفت؟اصلا رفته يا ميخواد بره؟

گفتم نميدونم فقط گفت:بايد برم

آره راست ميگفت: بايد ميرفت.اين آخري ها اصلا ميلي به بودن نداشت.شده بود واسم يه غريبه

نميدونم چي شد كه كوله بارشو بست شايد اصلا مال اينجا نبود شايد نبايد مي يومد تا بخواد بره

دلتنگش نيستم چون نه اون تونسته بود منو اهلي كنه نه من

وقتي داشت ميرفت چند بار با خودم قصه ي روزگارو مرور كردم آخه اصلا تقصير اون نبود پس چرا ميگفت روزگار نخواست باهم باشيم

قصه ي رفتنش مثله تمام قصه ها تكراري بود

حالا كه دارم فكر ميكنم ميبينم روحش لطيف تر از اون بود كه بتونه مشكلاتو تحمل كنه

وقتي بهش گفتن بايد بجنگي نميدونست واسه چي

حق داشت.چون راهشو اشتباه اومده بود

وقتي رفت چشام شروع به باريدن كرد واسه رفتنش گريه نميكردم واسه خودم گريه ميكردم ،واسه تنهايي

اينم قصه ي تكراري رفتن يه ...

از رفتنت دلگير نيستم

خدايش بيامرزد كه امروزش را براي فردا ميخواست

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388ساعت 4:56 بعد از ظهر توسط مژگان| |

قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،‌اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ..

 

نوشته شده در جمعه بیست و چهارم مهر 1388ساعت 10:56 قبل از ظهر توسط مژگان| |

سلام

مهر شدو جشن شكوفه ها

راستش اين روزا درگير جشن شكوفه ها بودم(ولي خدايش اگه به موقع شوهر كرده بودم الان كاكل زري ماماني بايد ميرفت جشن شكوفه ها)

خلاصه درگير بوديم

.امروز كه خروس خون ساعت 11از خواب بيدار شدم (خروسم خروساي قديم)گفتم بيام بينم اين آواي عزيز(خدا منو به خاطر دروغم ببخش ما فقط يه عزيز داشتيم كه چند سال پيش.....ديگه طاقت ندارم در مورد اون مرحومه ي مغفوره اديب شاعر و....صحبت كنم)چه بلاي سر اين وبلاگ عزيز ما در آورده بلاخره مديريتي گفتن(ببخشيد وقت مصاحبه ندارم باشه بعدا)

الحق كه خوب گذاشته اينجا خاك بگيره

البته ما اينجا 2موجود بي خاصيت ديگه داريم كه اسمشونو ميتونيد سمت چپ(خدا منو مرگ بده دارم ليسانس ميگيرم ولي آخر سر نفهميدم اين دست، دست چپ يا اون كه دست راسته البته واسه اين مسأله پيش يكي از دوستان رفتم گفته فقط درمانش ازدواج.گفته حلقه ي حماقتو كه دستت كردي هميشه يادت مي مونه دست چپت كدومه)وبلاگ ببينيد

اسم اين دوتا دوست عزيزمون ستاره و مريم

به افتخار دي جي هاي شب بزن كفو(يه لحظه جو گير شدم يادم رفت محيط كاملا فرهنگيه)

انگار مامانم داره صدام ميكنه.برميگردم،اشكاتو پاك كن اه اه دماغتو بگير

بر ميگردم   
نوشته شده در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 1:52 بعد از ظهر توسط مژگان| |

یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست            از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند

آب طلب نکرده همیشه مراد نیست                  گاهی بهانی است که قربانیت کنند

ای گل گمان مکن که به شب جشن می روی     شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند

یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند             این بار می برند که زندانیت کنند

 فاضل نظری

 

آوا شکیبا

موفق باشید

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:6 قبل از ظهر توسط مژگان| |

 

از سبیل های از بنا گوش در رفته

تا ابروهای برداشته

مردان ما چه راه سختی پیموده اند ...!!!!

 

آوا شکیبا

موفق باشید


 

نوشته شده در جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 3:2 قبل از ظهر توسط مژگان| |


قالب وبلاگ : قالب وبلاگ