گاهی باید در مشکلات سکوت کرد ، شاید خدا حرفی برای گفتن داشته باشد .
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه بیست و پنجم آذر 1388 ساعت 10:24 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
زندگي يک آرزوي دور نيست؛
زندگي يک جست و جوي کور نيست
زيستن در پيله پروانه چيست؟
زندگي کن ؛ زندگي افسانه نيست
گوش کن ! دريا صدايت ميزند؛
هرچه ناپيدا صدايت ميزند
جنگل خاموش ميداند تو را؛
با صدايي سبز ميخواند تو را
زير باران آتشي در جان توست؛
قمري تنها پي دستان توست
پيله پروانه از دنيا جداست؛
زندگي يک مقصد بي انتهاست
هيچ جايي انتهاي راه نيست؛
اين تمامش ماجراي زندگيست...
نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه سی ام مهر 1388 ساعت 1:30 بعد از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
خدايش بيامرزد
انگار همين ديروز بود كه داشتيم باهم دعوا ميكرديم
يادم نيست سر چي دو دو تا چهار تا كرده بود كه حسابش درست از آب در نيومده بود ميخواست عقدي دلشو سر بي صاحب من خالي كند
چه روزاي بود يادش بخير
كسي نپرسيد كي رفت همه پرسيدن چرا رفت؟اصلا رفته يا ميخواد بره؟
گفتم نميدونم فقط گفت:بايد برم
آره راست ميگفت: بايد ميرفت.اين آخري ها اصلا ميلي به بودن نداشت.شده بود واسم يه غريبه
نميدونم چي شد كه كوله بارشو بست شايد اصلا مال اينجا نبود شايد نبايد مي يومد تا بخواد بره
دلتنگش نيستم چون نه اون تونسته بود منو اهلي كنه نه من
وقتي داشت ميرفت چند بار با خودم قصه ي روزگارو مرور كردم آخه اصلا تقصير اون نبود پس چرا ميگفت روزگار نخواست باهم باشيم
قصه ي رفتنش مثله تمام قصه ها تكراري بود
حالا كه دارم فكر ميكنم ميبينم روحش لطيف تر از اون بود كه بتونه مشكلاتو تحمل كنه
وقتي بهش گفتن بايد بجنگي نميدونست واسه چي
حق داشت.چون راهشو اشتباه اومده بود
وقتي رفت چشام شروع به باريدن كرد واسه رفتنش گريه نميكردم واسه خودم گريه ميكردم ،واسه تنهايي
اينم قصه ي تكراري رفتن يه ...
از رفتنت دلگير نيستم
خدايش بيامرزد كه امروزش را براي فردا ميخواست
نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه بیست و هفتم مهر 1388 ساعت 4:56 بعد از ظهر موضوع | لینک ثابت
قاصدك ! هان ، چه خبر آوردي ؟
از كجا وز كه خبر آوردي ؟
خوش خبر باشي ، اما ،اما
گرد بام و در من
بي ثمر مي گردي
انتظار خبري نيست مرا
نه ز ياري نه ز ديار و دياري باري
برو آنجا كه بود چشمي و گوشي با كس
برو آنجا كه تو را منتظرند
قاصدك
در دل من همه كورند و كرند
دست بردار ازين در وطن خويش غريب
قاصد تجربه هاي همه تلخ
با دلم مي گويد
كه دروغي تو ، دروغ
كه فريبي تو. ، فريب
قاصدك 1 هان ، ولي ... آخر ... اي واي
راستي آيا رفتي با باد ؟
با توام ، آي! كجا رفتي ؟ آي
راستي آيا جايي خبري هست هنوز ؟
مانده خاكستر گرمي ، جايي ؟
در اجاقي طمع شعله نمي بندم خردك شرري هست هنوز ؟
قاصدك
ابرهاي همه عالم شب و روز
در دلم مي گريند ..
نوشته شده توسط مژگان در جمعه بیست و چهارم مهر 1388 ساعت 10:56 قبل از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
سلام
مهر شدو جشن شكوفه ها![]()
راستش اين روزا درگير جشن شكوفه ها بودم
(ولي خدايش اگه به موقع شوهر كرده بودم الان كاكل زري ماماني بايد ميرفت جشن شكوفه ها
)
خلاصه درگير بوديم![]()
.امروز كه خروس خون ساعت 11از خواب بيدار شدم
(خروسم خروساي قديم)گفتم بيام بينم اين آواي عزيز
(خدا منو به خاطر دروغم ببخش ما فقط يه عزيز داشتيم كه چند سال پيش.....ديگه طاقت ندارم در مورد اون مرحومه ي مغفوره اديب شاعر و....صحبت كنم
)چه بلاي سر اين وبلاگ عزيز ما در آورده بلاخره مديريتي گفتن
(ببخشيد وقت مصاحبه ندارم باشه بعدا
)
الحق كه خوب گذاشته اينجا خاك بگيره
البته ما اينجا 2موجود بي خاصيت ديگه داريم
كه اسمشونو ميتونيد سمت چپ(خدا منو مرگ بده دارم ليسانس ميگيرم ولي آخر سر نفهميدم اين دست، دست چپ يا اون كه دست راسته البته واسه اين مسأله پيش يكي از دوستان رفتم گفته فقط درمانش ازدواج.گفته حلقه ي حماقتو كه دستت كردي هميشه يادت مي مونه دست چپت كدومه
)وبلاگ ببينيد
اسم اين دوتا دوست عزيزمون ستاره و مريم
به افتخار دي جي هاي شب بزن كفو(يه لحظه جو گير شدم يادم رفت محيط كاملا فرهنگيه)![]()
انگار مامانم داره صدام ميكنه
.برميگردم،اشكاتو پاك كن اه اه دماغتو بگير![]()
نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 ساعت 1:52 بعد از ظهر موضوع طنز | لینک ثابت
یک نقطه بیش فرق رحیم ورجیم نیست از نقطه ای بترس که شیطانیت کنند
آب طلب نکرده همیشه مراد نیست گاهی بهانی است که قربانیت کنند
ای گل گمان مکن که به شب جشن می روی شاید به خاک مرده ای ارزانیت کنند
یوسف به این رها شدن از چاه دل مبند این بار می برند که زندانیت کنند
فاضل نظری
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 3:6 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
از سبیل های از بنا گوش در رفته
تا ابروهای برداشته
مردان ما چه راه سختی پیموده اند ...!!!!
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 3:2 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
مردم چه می کنند که لبخند می زنند ؟
غم را نمی شود که به رویم نیاورم
قانون روزگار چگونه است کین چنین
درگیر جنگ تن به تنی نابرابرم
تو آنقدر شبیه به سنگی که مدتی است
از فکر دیدن تو ترک می خورد سرم
وا مانده ام که تا به کجا می توان گریخت
از این همیشه ها که ندارند باورم
حال مرا نپرس که هنجار ها مرا
مجبور می کنند بگویم که بهترم
از : زنده یاد نجمه زارع
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه نوزدهم تیر 1388 ساعت 2:53 قبل از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
خدایا!تو معبود دیرین مایی.تو خدای همیشه ی مایی.همه چیز نو به نو می شود و تو همچنان،هر لحظه، در کار آفرینش تازه ای
خدایا!در این سال نو ،ما را از گزند شیطان در امان نگه دار و به ما توان غلبه بر نفس اماره ببخش
خدایا!سال نو می شود و فرصتی نو از تو می خواهم.فرصتی که در آن، به کارهایی بپردازم و در راهی قدم بردارم که مرا به تو نزدیک کند
خدایا!تو بخشنده و بزرگوار و با عظمتی.هر که پشتیبانی ندارد، به پشتیبانی تو می تواند دلگرم باشد و آن کس که هیچ ذخیره و پس اندازی ندارد،به دارایی و بخشش تو، می تواند تکیه کند
خدایا!هر که پناهی ندارد، تو پناهش می دهی و آنکه فریاد رسی ندارد، تو به دادش می رسی.تو پشتوانه و پشتیبان و گنج کسانی هستی که هیچ پشتوانه و گنج و پشتیبانی ندارند
خدایا!امتحان و آزمایش های تو خوب است و امیدی که در دل ها می آفرینی بزرگ. تو ناتوان ها را عزت می بخشی و آن ها را که در حال غرق شدن و هلاک شدن هستند نجات می دهی
خدایا!تو نعمت می بخشی و نیکی می کنی. تو خوش رفتاری و گذشت می کنی.سیاهی شب،روشنی روز،سپیدی ماه و درخشش خورشید،همه در برابر عظمت تو سر به سجده فرو می آورند
خدایا!تو همه زندگی ام را،تو همه زندگی ام را پر می کنی.تو برای همه زندگی ام کافی هستی
خدایا!جز تو خدایی نمی شناسم. بر تو و کمک های تو تکیه می کنم،که تو پروردگار زمین و آسمان، تو پروردگار همه جهانی
خدایا!تو راباور داریم و می دانیم که همه چیز،همه زندگی و همه هستی از آن توست
خدایا!دل هایمان را همیشه با یاد خودت زنده نگه دار و باران رحمت و مهربانی ات را همیشه بر ما ببار
- بخشی از دعاپیامبر هنگام سال نو...
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در سه شنبه چهارم فروردین 1388 ساعت 0:54 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
من گمان می کردم
دوستی همچون سروی سرسبز
چارفصلش همه آراستگی ست
من چه می دانستم
هیبت باد زمستانی هست
من چه می دانستم
سبزه می پژمرد از بی آبی
سبزه یخ می زند از سردی دی
من چه می دانستم
دل هر کس دل نیست
قلبها ز آهن و سنگ
قلبها بی خبر از عاطفه اند ...
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 6:0 بعد از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت

خورشید را باور دارم حتی اگر نتابد!
به عشق ایمان دارم حتی اگر آن را حس نکنم!
به خدا ایمان دارم حتی اگر سکوت کرده باشد...!!!
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه بیست و سوم اسفند 1387 ساعت 5:44 بعد از ظهر موضوع عمومی | لینک ثابت
مردی صبح زود از خواب بیدار شد تا نمازش را در مسجد بخواند...
لباس پوشید و راهی مسجد شد اما در راه زمین خورد و لباسهایش کثیف شد. او بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت.
لباسهایش را عوض کرد و دوباره راهی مسجد شد و در همان نقطه مجدداً زمین خورد!
او دوباره بلند شد، خودش را پاک کرد و به خانه برگشت. یک بار دیگر لباسهایش را عوض کرد و راهی مسجد شد.
در راه با مردی که چراغ در دست داشت برخورد کرد و نامش را پرسید. مرد پاسخ داد: (( من دیدم شما در راه به مسجد دو بار به زمین افتادید.))، از این رو چراغ آوردم تا بتوانم راهتان را روشن کنم.
مرد از او تشکر کرد و هر دو راهشان را به طرف مسجد ادامه دادند.
همین که به مسجد رسیدند، مرد اول از مرد چراغ بدست در خواست کرد تا به مسجد وارد شود و با او نماز بخواند.
مرد دوم از رفتن به داخل مسجد خودداری کرد !!!
مرد اول درخواستش را دوبار دیگر تکرار کرد و مجدداً همان جواب را شنید !
مرد اول تعجب کرد که چرا او نمی خواهد وارد مسجد شود و نماز بخواند!!!
مرد دوم پاسخ داد: ((من شیطان هستم.))
مرد اول با شنیدن این جواب جا خورد. شیطان در ادامه توضیح داد:
من شما را در راه به مسجد دیدم و این من بودم که باعث زمین خوردن شما شدم!وقتی شما به خانه رفتید، خودتان را تمیز کردید و به مسجد برگشتید، خدا همه گناهان شما را بخشید.
من برای بار دوم باعث زمین خوردن شما شدم و حتی آن هم شما را تشویق به ماندن در خانه نکرد، بلکه با جدیت بیشتر به راه مسجد برگشتید. به خاطر آن، خدا همه گناهان افراد خانواده ات را بخشید. من ترسیدم که اگر یک بار دیگر باعث زمین خوردن شما بشوم، آنگاه خدا گناهان افراد دهکده تان را خواهد بخشید. بنا براین، من سالم رسیدن شما را به مسجد مطمئن ساختم...!
کار خیری را که قصد دارید انجام دهید به تعویق نیاندازید. زیرا هرگز نمی دانید چقدر اجر و پاداش ممکن است ازمواجه با سختی های در حین تلاش به انجام کار خیر دریافت کنید.
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه نهم اسفند 1387 ساعت 0:11 قبل از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
هرگز از مرگ نهراسیده ام اگرچه دستانش از ابتذال شکننده تر است
هراس من همه از مردن در سرزمینی است که مزد گور کن از آزادی
آدمی افزون باشد.
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در دوشنبه هفتم بهمن 1387 ساعت 7:28 بعد از ظهر موضوع عمومی | لینک ثابت
باید فراموشت كنم
چندیست تمرین میكنم
من می توانم! می شود!
آرام تلقین میكنم
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در چهارشنبه هجدهم دی 1387 ساعت 3:42 بعد از ظهر موضوع عمومی | لینک ثابت
پرده را بردا ریم
بگذاریم كه احساس هوایی بخورد
بگذاریم بلوغ ، زیر هر بوته كه می خواهد بیتوته كند.
بگذاریم غریزه پی بازی برود.
كفش ها را بكند، و به دنبال فصول از سر گل ها بپرد.
بگذاریم كه تنهایی آواز بخواند
چیز بنویسد
به خیابان برود
ساده باشیم.
ساده باشیم چه در باجه یك بانك چه در زیر درخت.
كار ما نیست شناسایی "راز" گل سرخ
كار ما شاید این است
كه در "افسون" گل سرخ شناور باشیم.
پشت دانایی اردو بزنیم.
دست در جذبه یك برگ بشوییم و سر خوان برویم.
صبح ها وقتی خورشید ، در می آید متولد بشویم.
هیجان ها را پرواز دهیم.
روی ادراك فضا ، رنگ ، صدا ، پنجره گل نم بزنیم.
آسمان را بنشانیم میان دو هجای "هستی".
ریه را از ابدیت پر و خالی بكنیم.
بار دانش را از دوش پرستو به زمین بگذاریم.
نام را باز ستانیم از ابر،
از چنار، از پشه، از تابستان.
روی پای تر باران به بلندی محبت برویم.
در به روی بشر و نور و گیاه و حشره باز كنیم.
كار ما شاید این است
كه میان گل نیلوفر و قرن
پی آواز حقیقت بدویم
سهراب سپهری
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 5:45 قبل از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
مراقب افکارت باش که گفتار میشود. مراقب گفتارت باش که رفتار میشود. مراقب رفتارت باش که عادت میشود.مراقب عادتت باش که شخصیت میشود ومراقب شخصیتت باش که سرنوشت را میسازد.
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه بیست و نهم آذر 1387 ساعت 5:43 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
و هی آگهی دادم اینجا و آنجا
و هر روز برای دلم مشتری آمد و رفت
و هی این و آن سرسری آمد و رفت
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بود کسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:
چرا این اتاق پر از دود و آه است
یکی گفت:
چه دیوارهایش سیاه است
یکی گفت:
چرا نور اینجا کم است
و آن دیگری گفت:
و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
ومن تازه آن وقت گفتم:
خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا آمد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست
و من روی آن در نوشتم:
ببخشید، دیگر برای شما جا نداریم
از این پس به جز او خدا کسی را نداریم
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 3:50 بعد از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
روزی خواهم آمد وپیامی خواهم آورد
در رگها نور خواهم ریخت و صدا خواهم زد:
ای سبدهاتان پرخواب!سیب آوردم،سیب سرخ خورشید
خواهم آمد،گل یاسی به گدا خواهم داد.
زن زیبای جزامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید.
کور را خواهم گفت:چه تماشا دارد باغ!
رهگذر خواهد گفت:راستی راه شب تاریکیست،کهکشانی خواهم دادش!
روی پل دخترکی بی پاست،دب اکبر را بر گردن او خواهم آویخت.
هرچه دشنام از لبها خواهم برچید.
هرچه دیوار از جا خواهم برکند.
رهزنان را خواهم گفت:کاروانی آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم کرد.
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید،دلها را با عشق،سایه ها را با آب،شاخه را با باد!
وبه هم خواهم پیوست،خواب کودک را با زمزمه زنجره ها!
بادبادک ها را به هوا خواهم برد
گلدانها آب خواهم داد...خواهم آمد سر هر دیواری،میخکی خواهم کاشت!
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند.
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد...
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 2:51 بعد از ظهر موضوع شعر | لینک ثابت
می گویند برای تعمیر دیگ بخار یک کشتی عظیم بخاری از یک متخصص دعوت کردند.
وی پس از آنکه به توضیحات مهندس کشتی گوش داد وسوالاتی از او کردبه قسمت دیگ بخار رفت، نگاهی به لوله های پیچ در پیچ کرد و چند دقیقه به صدای دیگ بخار گوش داد و چکش کوچکی را برداشت و با آن ضربه ای به شیر قرمز رنگی زد ...
ناگهان تمام موتور بخار کشتی به طور کامل به کار افتاد وعیب آن برطف شدو آن متخصص هم در پی کار خود رفت!
روز بعد که صاحب کشتی یک صورتحساب هزار دلاری دریافت کرد متعجب شد و گفت که این متخصص بیش از پانزده دقیقه در موتورخانه کشتی صرف نکرده است .
آنگاه از او صورت ریز هزینه ها را خواست و متخصص این صورتحساب را برایش فرستاد :
بابت ضربه زدن چکش 5./ دلار !
بابت دانستن محل ضربه 5/999 دلار !!!
نتیجه : آنچه شما را به نتیجه مطلوب می رساند الزاما نه تلاش و فعالیت سخت و طاقت فرسا که آگاهی و اطلاع از چگونگی انجام دقیق و درست کارهاست.
بسیاری عمر خود را صرف بدست آوردن چیزهایی می کنند که شیوه کسب آن را نیاموخته اند.
آنها با حالتی از تعجب و عدم رضایت از خود می پرسند : چرا زندگی مزد تلایشهایمان را نداده است در حالی که همه آنچه در توان داشتیم به کار برده ایم؟!
موفقیت و رسیدن به اهداف و خواسته ها دارای اصول و قواعدی مشخص است و قبل از هر اقدامی باید از این اصول آگاهی پیدا کرد.
زندگی به عمل همراه با علم وآگاهی جایزه می دهد و شما باید دقیقا بدانید که چه کارهایی ،در چه زمانی و با چه شیوه ای انجام دهید تا به نتایج مورد نظرتان دست پیدا کنید...
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در جمعه هشتم آذر 1387 ساعت 2:46 بعد از ظهر موضوع عمومی | لینک ثابت
سراپا اگر زرد پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی ، لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم
اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم
اگر خون دل بود ، ما خورده ایم
اگر دل دلیل است ، آورده ایم
اگر داغ شرط است ، ما برده ایم
اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !
اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !
گواهی بخواهید ، اینک گواه :
همین زخمهایی که نشمرده ایم !
دلی سربلند و سری سر به زیر
از این دست عمری به سر برده ایم
آوا شکیبا
موفق باشید
نوشته شده توسط مژگان در پنجشنبه بیست و پنجم مهر 1387 ساعت 11:51 قبل از ظهر موضوع | لینک ثابت
درباره وبلاگ

بگذار تا شيطنت عشق
چشمان تو را به عرياني خويش بگشايد
هرچند آنجا جز رنج و پريشاني نباشد
اما كوري را به خاطر آرامش تحمل مكن !
( دكتر علي شريعتي
فهرست اصلی
نویسندگان
آرشیو موضوعی
آمار وبلاگ
دوستان
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY